ثنا طلا و اولین روزه ی کله گنجشکی
سلام به دخترای نازم.ثنا خانوم،از روز اول ماه رمضان شما هم دوست داشتی روزه بگیری.ولی یه کم شک داشتیم که توان داری یا نه.برای همین بهت قول داده بودم که روز جمعه که بابا هم خونه هستش روزه بگیری.از شب قبلش همش میگفتی :مامان یادتون نره منو برا سحر بیدار کنید.اما وقتی برای سحری بیدارت کردم گفتی :من الان سیرم،نمیتونم چیزی بخورم و فقط یه کم آب خوردی و خوابیدی. منم چون مطمئن بودم تا ظهر خوابی دیگه اصرار نکردم.نزدیک اذان بهت ناهار دادم و چون شب مهمان بودیم ،حمامت هم کردم .قربون اون اراده ت برم عزیزکم.حقیقتش اصلا فکرش رو هم نمیکردم که بتونی از ظهر تا 8ونیم شب حتی اب هم نخوری .چون معمولا زیاد اب میخوری.برای جایزه ت بهت گفتم چند تا چیز که دوست داری پیش...












